نمایشنامه خوانی

نمایشنامه خوانی

نمایش نامه خوانی


نمایش نامه خوانی:

 

نمایشنامه خوانی، خواندن یک متن دراماتیک در مقابل تماشگران است. اهمیت نمایشنامه خوانی در ایجاد برگزاری بصورت زنده است. یعنی برقراری ارتباط دیداری و از راه مبادله دو دیدگاه جدا نشده تئاتر، موقعیت دراماتیکی شکل میگیرد.

 

نمایشنامه های بسیار زیاد و مشهوری در سالهای اخیر در فرهنگسرا ها و سالن های تئاتر بصورت خوانش اجرا شده اند.

نمایشنامه خوانی از آنجایی که نیاز به اکت و اجرا و دکوپاژ خاصی ندارد ساده تر از تئاتر اجرا می شود.

در ادامه بهترین نمایش نامه ها برای خوانش آورده شده اند.

تصویری از نمایشنامه خوانی مو در پردیس تداتر شهرزاد

 

در ایران ظرفیت بسیار بالایی برای اجرای برنامه های نمایشنامه خوانی وجود دارد. بدلیل ارزان بودن و عدم نیاز به فضای خاص مورد استقبال بیشتری قرار خواهد گرفت

در صورتیکه گروه نمایشنامه خوانی دارید می توانید از سالن 40 نفره آکادمی پژواک برای اجرا استفاده کنید.

 

 تصاویر سالن آکادمی پژواک برای برگزاری رویداد های فرهنگی هنری

 

برای اطلاع از دوره های داستان نویسی آکادمی پژواک اینجا کلیک کنید

در ادامه بخشی از نمایشنامه جامانده بقلم شاهین بهرامی را می‌خوانید.

صحنه [داخل یک تاکسی زرد رنگ حدود نیمه های شب راننده مرد میانسالی با موهای کم پشت و جوگندمی خسته و پریشان به نظر می رسد در صندلی عقب، زنِ جوان زیبایی که کلاهی پَردار به سر دارد نشسته است راننده در انتهای خیابان روی ترمز می زند]
مرد: بفرمایید خانم، آخرشه زن: ممنون، ولی من پیاده نمبشم مرد:[ حیرت زده] پیاده نمی شید؟!! یعنی چی که پیاده نمی شید؟ زن: [ خونسرد ] هیچی، شما فکر کنید من تو ماشین جا موندم. مرد: [ عصبی] هه، خانم تو رو خدا نصفه شب مسخره بازی در نیارید زن: چه مسخره بازی؟ دارم به شما میگم من جا موندم، ببینم مگه تا به حال نشده چیزی تو ماشین شما جا بمونه؟ مرد:[ مستاصل] خانم بس کن این چرت و پرت ها رو ، الانم پیاده شو میخوام برم رد کارم زن: [ حق به جانب ] متاسفم مرد: ببینم دوربین مخفیه؟ زن: نه مرد: پس... زن: دیگه پس و پیش و عقب و جلو نداره، یک کلام گفتم من جا موندم،[ با شیطنت ] فقط خوبیم اینه که میتونم باهات حرف بزنم حوصله ات سر نره مرد: دیگه داری حوصله ی منو سر میبری زن: جدا؟ اولین نفری هستی که اینو میگی مرد: [ با دست درب عقب ماشین رو باز می کند] خانم بهت میگم برو پایین تا بیشتر از این کفری نشدم زن : [ در حال بستن درب] خب خب خب، صبر کن، عصبانی نشو ، لطف کن منو ببر به این آدرسی که بهت میدم[ تکه کاغذی به او می دهد] مرد: ای خدا عجبرگرفتاری شدم ها زن:[ با ناز] خواهش میکنم، لطفا مرد:[ نگاهی به کاغذ می اندازد] باشه میبرمت و اونجا دیگه مثل بچه ی آدم پیاده میشی و میری دنبال کارت زن: سیگار داری مرد: نه زن: [ در حال گشتن کیفش] فکر کنم خودم باید داشته باشم، آها پیدا کردم، تو هم میکشی؟ مرد:[ خشک و جدی] نه زن: می تونم اینجا سیگار بکشم مرد: نه زن: ضبط رو روشن میکنی؟ مرد: نه زن: [ با کمی مکث] می تونم یه سوال ازت بکنم مرد: نه ( زن به پشتی صندلی تکیه می دهد و چشمانش را می بندد و برای لحظاتی سکوت برقرار می شود و فقط صدای موتور ماشین به گوش می رسد ) زن : من تو رو می شناسم ( مرد ماشین را شتابزده به کنار خیابان هدایت می کند و می ایستد) مرد: [ متعجب و کمی عصبانی ] چی؟ منو می شناسی؟ زن: آره، حالا چرا واستادی؟ مرد:[ رو به عقب و به سمت زن بر می گرد ] بگو ببینم منو از کجا می شناسی؟ زن: حالا مرد: حالا و قبل و بعد نداره ، یک سوال ازت کردم، مثل بچه ی آدم جواب بده زن:[ از روی گوشی موبایلش شمرده شمرده می خواند ] نفر به نفر بازیگریم روی یک صحنه ی گرد
پرده وقتی کنار می رود باز پشتش پرده ی دیگریست !
بلیت تماشای روز مرگی مان را در هیچ کجا نمی فروشند
ولی چه خوب که هنوز می توانیم‌ به بدبختی هم بخندیم‌ و‌ خوشبخت باشیم !
ما نسل به نسل هنرپیشه تر شده ایم
دیگر کارمان از نقاب زدن گذشته
ما سرهایمان را عوض می کنیم...!
مرد: خب که چی؟ زن: خب حالا فهمیدی از کجا می شناسمت؟ مرد: مسخره ست زن: نه اتفاقا به نظر من که خیلی جالبه مرد: [ با عصبانیت ] فکر کنم عوضی گرفتی منو مادمازل زن: [ با قاطعیت ] امکان نداره مرد: چرا داره زن: [ در حالی که ابروهایش را جمع می کند] تو مگه شاعر نیستی؟ مرد: شاعر؟! خوبه که داری می بینی راننده ام زن: خب تو یه راننده ی شاعری، البته شایدم یه شاعر راننده...خب تعریف کن کلا اوضاع و احوال زندگیت چطوره ؟ مرد: مگه واسه سرکار فرقی هم میکنه؟ زن: خب معلومه که فرق میکنه، ناسلامتی من یکی از طرفداراتممرد:[ بلند و کش دار میخندد و با تمسخر می گوید] طرفدار؟!!! نکنه فکر کردی من احمد شاملو هستم؟ زن: نه مرد: من یه شاعر درجه شیش هم نیستم، آخه چه طرفداری؟ چه کشکی؟ چه آشی؟ زن: اوه اوه اوه، لطفا به شعور مخاطب احترام بذارید آقا، اجازه بدید مردم خودشون هنرمند مورد علاقشون رو انتخاب کنن مرد: یه چیزی رو میدونستی؟ زن: چی رو؟ مرد: این که تو واسه دیوونه کردن یه لشکر کافی هستی و من بیچاره فقط یه نفرم زن: [ دوباره از روی گوشی می خواند ] ربوده اند تارعنکبوت را از گوشه ی جیبم ! چقدر چیزی ندارم نه عشقی نه پستویی برای همین هر شب خودم را می شمارم مبادا، کم شده باشم...! شعرهاتون رو خیلی دوست دارم مرد: اینم از بدشانسی منه، بهتر راه بیفتم و زودتر شما رو برسونم ( ماشین رو روشن کرده و به راه می افتد ) زن: [ دلخور] واقعا که... فکر کردم از دیدن طرفدارات خوشحال میشی مرد: خوشحال میشدم اگه انقدر مرموز نبودی زن: مرموز؟!!....یا خدا مرد: ببخشید که من آدم خیلی رکی هستم زن: من فقط خواستم متفاوت و غیره منتظره بیام سراغت و سورپرایزت کنم ( دوباره سکوت کوتاهی برقرار می شود) زن: [ بی مقدمه و ناگهانی ] اگه یه نفر از شما خوشش بیاد باید چکار کنه؟
پایان قسمت اول

 

برای دریافت ادامه این نمایشنامه و یا درصورتیکه تمایل دارید برنامه نمایشنامه خوانی اجرا کنید  با شماره 09125685619 تماس بگیرید.

 

 

نمایشنامه های منتخب و پیشنهادی آکادمی پژواک برای خوانش:

نوای اسرار آمیز - اریک امانوئل اشمیت (مشاهده و دانلود کتاب از فیدیبو)

خرده جنایت های زن و شوهری - اریک امانوئل اشمیت (مشاهده و دانلود کتاب از فیدیو)

گوشه نشینان آلتونا - ژان پل سارتر (مشاهده و خرید از ایران کتاب)

کار از کار گذشت - ژان پل سارتر (مشاهده و خرید کتاب از طاقچه)

مرغابی وحشی - هنریک ایبسن (مشاهده و خرید از فیدیبو)

 

هر چهار نمایشنامه بالا در اپلیکیشن فیدیبو در دسترس و قابل دانلود می باشند

 

 

دیدگاه خود را برای ما ارسال کنید